پایگاه مجازی شعر و ترانه
پایگاه مجازی شعر و ترانه
استفاده از کد بنر

شعر ایران

استفاده از کد بنر



به روز رسانی بعدی آثار
دوشنبه 28مهرماه
ساعت 20:00
 
 
 
  30  
چهارشنبه سی ام مهر 1393 ساعت 6:35 ق ظ
آمار
تعداد وبلاگ ها : 7
تعداد پست ها : 1624
تعداد نظرات : 28861
کاربران مرد : 430
کاربران زن : 166
تعداد کاربران : 596
تعداد کل مشاهدات : 996560
تعداد مشاهدات ماه گذشته : 156643
تعداد مشاهدات هفته گذشته : 35488
تعداد مشاهدات روز گذشته : 4683
تعداد مشاهدات امروز : 963

کاربران آنلاین : -
میهمانان آنلاین : -


پر بازدید ترین کشورها

: 32 %
: 31 %
: 20 %
: 2 %

بیشترین مروگرهای استفاده شده

Firefox 26.0 : 13 %
Firefox 25.0 : 9 %
Chrome 31.0.1650.63 : 6 %
IE 8.0 : 5 %

بیشترین سیستم عامل استفاده شده

Windows 7 : 49 %
Windows XP : 22 %
Windows 8 : 8 %
iOS 7 : 3 %
دانلود

برای دانلود، کلیک کنید
برای دانلود آخرین ورژن مرورگر گوگل کروم کلیک کنید

پنجشنبه چهارم آبان 1391 ساعت 10:24 ب ظ توسط : محمد رضا طاهر نسب
      اگر آهو را بلند کرده،گذاشته برود زیر درخت کم ارتف ...

 

اگر آهو را بلند کرده،گذاشته برود زیر درخت کم ارتفاعی که دو پرنده نوک آن مظنون به جفت شدن اند بنشیند،دراز یا بچرد ،همه اش بخاطر این است که حوصله ندارد ،حتی وقتی سوار ها با اسب های لاغر کشیده و پوز های شرقی از تپه مقابل سرازیر میشوند تا کمان های کشیده روی چشمهایی سیاه نشانه روند،به خودش اجازه می دهند آنها کارشان را بکنند.
از اول خروس خیره شده به یک شاخه ختائی.وتناقض بین سوار ها که از تپه می ریزند پایین و باید دورتر به نظر برسند از آهو که سر و گردنش لای علفها گیر کرده و گل که باید از درخت ریز تر باشد و نیست.
به زن که بالایِ عمارت ایستاده و از دور صحنه ها را از مقابل خود گذر می دهد وهر از چند گاهی گیس های پریشان راکه لای باد می روند به کنار می زند و کنیز که موظف است منتظر دستور (برایم شراب بیاور)بانو باشد و او اطاعت امر کند.
به زن که بالای عمارت پیاله را سر می کشد به یاد ِ خودش و سلامتی چشم های درشت و کمر باریک و پاهای لاغرش و به یاد ِ یالش که بی باسنش کرده ،رخصت می دهد دوباره پیاله طلب کند تا کنیز با ابرو های گره شده بشاشد توی شراب و بانو بکشد بالا،بالاتر ، که از عمارت فاصله ،هم قد پرنده ای که روی درخت ،نوکش را پرنده نر بلعیده تا برسد به دختر بچه ای که روی صندلی نشسته و یک ختائی را می بوید و سعی می کند آهوی هم وزن یک بچه هفت ،هشت ساله را بگذارد روی دوش،پاهایش را با دو دست کوچک محکم بگیرد.
بلند،ببرد،بگذارد زیر درخت که دراز یا بچرد تا کمان ها کشیده تر و تیرها رهاتر وبپاشد خون . روی زمین ،روی صورت دخترک دست های سرخش که بوی خون می دهند ،دست هایی که بدون فکر برای خودشان روی زمین می چرخند.
از انگشت ها و مچ تا ساعد وبرسد به بازو را در می آورد .می اندازد دور ،می اندازد توی کمد،پشت کمد،توی قوطی فلزی روی تاقچه و در ِ آن را هم محکم می بندد.می خواهد بخوابد ،خیالش مغشوش می شود .آنها رامی آورد می گذارد زیر ِبالش که گم بشوند و فردا هی اتاق را بپاشد.کمد،روی تاقچه،قفسه،قوطی های سر بسته و دست آخر پیدایشان نکند برود بازی خاله.مهمان سر برسد،سرزده بنشیند .با ظرف های فرض می کنند چای تعارف،بعد سفره بیندازند و ...
و فردا که رختخوابش را جمع می کند سنگینی دو دست ِ دیگر روی دوشش می افتد، تا دوباره عوض خاله ،ختایی و آهو و تیری که باید رها و زن که باید بنوشد و کنیز را بگیرد ،بنشیند روی نیمکت چوبی،چه فرقی می کند، صندلی که مرتبشان بکند. حس می کند دست هایی که به او چسبیده اند سنگین تر از آن اند که حرکتشان بدهد ،می دهد و سعی می کند عوامل را طوری بچیند که ترکیب به هم نخورد.
دیگر به تناقض ها فکر نمی کند فقط خسته است همین.دست ها هم کار خودشان را می کنند ، بالا میروند، پایین ، راست ، چپ و دوباره مرکز زمین قرار ندارند تا وقتی ماه در امتداد ضلع جنوبی اتاق بالا برود ،برود ، بنشیند توی ِ پنجره و شب بشود.
بعد صداها که از لاشه خود ماده آهو بلند می شود تا دختر وحشت زده آرام گوش خود را بگذارد روی لب آهو،روی شکمش و تکان های آخر، که منجربه سنگین تر شدن ماده شد.
هنوز چند دقیقه از رها شدن تیر نگذشته که سوار ها از تپه ریزش می کنند تا برسند و کباب آهوبخورند زیر درخت و شب را همان جا و صبح قبل از بیداری دست های دختر بر گردند بالای تپه که کمان بکشند و تیر بیاید بخورد ...
تا دختر که بالای جسد روی صندلی نشسته ،اشک را با دست هایی که بزرگتر از خودشان هستند وپیر تر بچکاند روی ریشه.
اگر می دانست جسد آبستن است مطمئناً قبل از رسیدن سوارها با چاقویی که اضافه های شاخ و برگ و درخت و خانه و یال اسب و اضافه چشم بانو را کوتاه می کرد،شکم را پاره و بچه آهو می توانست خدا را بیند که با خط سیاهی دور گیری شده و چشم هایش سیاه.
اگر می دانست بچه آهو را می برد و اگر نمی آمد بند نافش را که هنوز نبریده بود ، می کشید بعد با زمختی پینه هایش جمع ، گلوله می کرد،می گذاشت داخل یکی از قوطی های نخ ، یا توی کمد یا طاقچه و مثل دست هایش سعی می کرد آن را مفقود کند .
اگر مادر دختر بیاید با دست هایی که دور گردنش سبز شده اند و بسته ای اسکناس و مردی که اگر بدون کفش کنار دخترک بایستد،او در پرسپکتیو می رود و مثل این است که یک متر از دختر بلند تر می شود یا حتی بزرگتر از عمارت با بانو و پیاله،دختر مطمئن می شود مرد هیچوقت صدای جسد ،سم و فریاد (پیاله....)را نمی شنود .و اگر برف بیاید بام عمارت را سفید کند ماده آهو را سفید کند و اگر تابستان،پرنده های روی درخت خشک بپوسند و بوی گند ماده سوارها را پس براند یا تخم اسلیمی های که زیر یک تخته سنگ ،پشت درخت سقط کرده،بیایند بیرون بیایند تمام سطح زمین رابلولند،مرد و بانو پرده های عمارت را کشیده اند و غلت می زنند روی هم و کنیز چشمش را می تپاند و با انگشت فشار می دهد که برود داخل سوراخ جای کلید تا بهتر ببیند .ساعت سه بعد از نصف شب که ماه به بالا ترین نقطه پنجره می رود اسلیمی ها از اندام هایشان بالا،دور پاها و کمر و سینه زن که ورم کرده و گردن هایشان می پیچند و دست و پا زدن ها که به دهان اژدها راهی می شوند.
کنیز جیغ می کشد تا دست پاچه خودش را از عمارت پرت کند پایین . بیفتد جلوی پای دخترک که روی چمن دراز کشیده و خیره مانده به خطوطی باریک که دارند از کنار ماده آهویی که ختائی را می چرد ، رد ،پیچ،خم می روند زیر باسن سنگین خدایی که روی شب ،کنار سوار ها،زیر درخت و دور آتش نشسته بعد از آن طرف بیرون ،می روند ، پیچ ، تاب و خم ، می پیچند و داخل قوطی نخ ها می شوند.


دسته بندی ها : مقالات  
5 | 0
  |   نمایش : 1047   |   نظرات : 4

  • سوگند رضایی در : دوشنبه پانزدهم آبان 1391 ساعت 10:37 ق ظ گفت
    0 | 1
    سلام حالا که خودم خواندم تعریف عدنان را به حق دیدیم .
     مشتاق خواندنی از شما بودم و الحق زیبا قلم زده اید
    سرتاسرداستانتان را دوست داشتم و بارها تصاویری از گذشته ام را برایم احیا کرد
    تصاویر کارتان معرکه است
    بی صبرانه منتظر خواندن های بیشترم
    به این همه استعداد و این همه ظرافت و طبع کلام باید احسنت ها گفت کاش قلم یاری می داد تا احساس بعداز مطالعه ی این داستان زیبا را بیان کنم
    به احترام شاعر داستان سکوت می کنم ...

    :flower:
    • محمد رضا طاهر نسب در : دوشنبه پانزدهم آبان 1391 ساعت 10:33 ب ظ گفت
      0 | 0
       سپاس سرکار خانم رضایی,
  • انوش رافع در : دوشنبه بیستم آذر 1391 ساعت 11:31 ق ظ گفت
    0 | 0
    سلام . من هم با حرفهای سرکار خانم رضائی موافقم . قلم پر قدرت و نافذی دارید . موفق باشید.

                                                                                                                        
    • مدیر پایگاه در : دوشنبه هجدهم دی 1391 ساعت 9:1 ق ظ گفت
      0 | 0

      اقای رافع شما هنگام ثبت نام موظف به خواندن قوانین بوده اید . این بار لینک وبلاگ حذف می گردد و در صورت تکرار کل نظر شما. پروفایل شما صفحه ی شخصی شماست نه این صفحه

ورود کاربران
نام کاربری:  
رمز ورود:  
ورود    ثبت نام / بازنشانی رمز ورود
کاربران آنلاین
هرمز